چهارشنبه سی ام خرداد 1386


سر در گریبانی بشر ... جاودانه باد
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
شعر!
روزگاری فکر می کردم شعر ترجمان دل آدمی،در داستان بی پایان احساس وکمیابی لحظه هاست. روزگاری تمام امیدم را به چند واژه می بستم و مثال بادبادک کودکانه هایم به دست آسمان می سپردم . افسوسم بود که همیشه ی آن روزها ، انتهای نخ که می رسید... من می ماندم ودستهای خالی و باد ... که هر آنچه ام بود ، دور می کرد.
پنجشنبه سوم اسفند 1385
بی امان
کاش امانم بود
به بی امانی باران بدآمدی که بود
تنها تک سرفه ی صبری
بی ولخرجی وساطت لبخند
امانم بود.
خواستم از ابتدای عطوفت آدمی و تظاهر تقدیر حرفی...
خواستم از تمنای تنهایی و تسلیم تکرار
خواستم از من ...
از تو حرفی به میانه ی ماندن و حدود حادثه گفته باشم
اجابت امان نامه ی امیدم کمی کور ...
کمی کر ...
کمترین کلامم نبود .
و ناگزیر گریستن و گزارش شبانه ای
چه بلند بالا سیاه و سرامد
چه بی شُکوه شِکوه نامه ی تسلیم ترانه سرایی سکوت
چه هراسان حضور حسرت و حیله ی حبوط
کجایی مگر
اندیشه های هوشیاری هر آدم را شراب ؟
حوّّای حوالی مستانه مردن
تمنای روشن رستاخیز آب ...
امشبم... کویر...
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
... یی که بود
یادت نمی آید
اندرونی دل و هزار واسطه از وارونگاری شعرها
اگرم صدایی
اگرم نشان به نشان عصر پروانه ها و پنجشنبه
اگرم نام تو
باز هم یادت نمی آید .
مدتهاست نام ترا "... یی که بود " گذاشته ام .
مدتهاست از تو و درگوشی حرفهای هر روز
دزدیدن دفتری
کفاف کورمال رفتنم را به تو می دهد ...پایان
یادت نمی آید.
حتی اگر در درماندگی مصرعی ناموزون
خندیدنهای خاطره و خدا را را هم
قسم ات دهم
در یاد امروزت تنها رفتن خواهد رفت ...
حتی نامم را
اما بگویمت به باریدن بهاره در بیابان وبی حسابی هر چه کلام کپک زده در سفره ی سالماندگی سلام وهزار بی پاسخی امروز، فردا و فراموشخانه هایی از جنس خود ساختگی به تب تن نواختن را به بیگاری برده های نا حساب نامرادی ات سوگند نخواهم داد تا نخوانمت بر باداباد هر چه بادا باد. که من هنوزم زنده و ... تو ... کاش میدانستمت .
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
آرزوهای بزرگ
never give up by Paul Hubler
آرزوهای بزرگ... های... آرزوهای بزرگ
آنقدر درحقارت ایام افتادگی بر خاک بمانید
دلیرانه
تا مرگ حریف شود
زیرا که من...
دستهایم دیری است
بالاست
نه به سمت دعا
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
بی دلیل
نه شعرم می گیرد باز
نه شبانه هایم پا بپای ماه ، خواب خستگی اش می گیرد .
باید برای انعکاس اصوات انتهای فردا
آینه ای از احساس اندود کرد
به نقره ی خام رو به رسوایی
باید برای کرکس ها ی بی قرار بالاسر
دست بالا زد آیا؟
دروازه ای باز کرد ؟
آنها را به اندرون خلوص خواست
برای روز مبادای بی عشق مردن ؟
برای بی تو بودنهای برهوت گور؟
اگرم امشب را به تنهایی دارم
به افسون التیام کلامی که کلید کاشم باشد فرداست
کورباش باید زد
به کرامت مرام منت زندگی
دور باش باید زد به دستم بگیر دروغ
بهانه باید بود
به بی دلیلی دلدادگی
و ... همین
همینم هزار باره باد و هزار بار همینم باد پشت به پشت حراس و حسرت ندارم هایی از جنس نامرادی و نظر بازار نحوست سادگی و ساز ناموافق نمی دانها و می دانمی که دانایی نیست و نیامدهایی که آمد نیست و تو هستی و همینم همه ی هستها باد و باد را به خواندن خراب خاکم به دامن دلشوره ی بی تو ... بگذریم ؟... یا هنوز هستی تا برایت شعری بخوانم ؟ تنها برای تو...
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
شبانه ها و... متولد مهر
ماه من
مهر من
از به خاکم کشیدنت تا امشب
از پایین ترین آوردنم تا امشب
از تو تا امشبم
دیرگاهی است عین ابدیت و فراموشی فرازونشیب چشم گرداندنی ناخواسته
بازم نمی گردانی به خویش
می دانم
بازم گردان به خویش لااقل
تا رفتگانم را روانه ی روزها کنم به دور باش و درد.
تا رفتنی ترینم به تمثیل ته ماندگی ...

